تبليغاتX
sisters
موضوعی-تفریحی-احساسی
 امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی.......؟؟؟
+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 14:23  توسط M&T | 
 امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی.......؟؟؟
+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 14:23  توسط M&T | 
 امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی.......؟؟؟
+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 14:23  توسط M&T | 
گاه آنچه را می بینی باور نمی کنی. مجبوری آن چه را احساس می کنی باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی که دیگران به تو اعتماد کنند باید احساس کنی که تو هم می توانی به آنها اعتماد کنی..............

حتی وقتی در تاریکی هستی..................حتی وقتی داری سقوط می کنی...................؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 22:26  توسط M&T | 
با سلام

اولین کتابی که می خوام بهتون معرفی کنم یک کتاب خیلی عالی از آقای بزرگمهر حسین پور است که من از پروپا قرص ترین طرفدارهای ایشان هستم. نام کتاب:

(( از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل! ))  {مجموعه کمیک استریپ های بزرگمهر حسین پور}

که لازم به ذکر است طراح گرافیک این کتاب آقای علی هنرور می باشد.......................

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 22:15  توسط M&T | 
زندگی زیباست ای زیبا پسند

                                       زنده اندیشان به زیبا میرسند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

                                        کز برایش می توان از جان گذشت..................

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 14:16  توسط M&T | 
زندگی زیباست ای زیبا پسند

                                       زنده اندیشان به زیبا میرسند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

                                        کز برایش می توان از جان گذشت..................

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 14:16  توسط M&T | 
با عرض سلام خدمت کلیه بینندگان عزیز :

ما قصد داریم برای استفاده عموم و بالا بردن سطح فرهنگ کتاب خوانی ، داستان ها ومطالب ارزشمندی را در این وبلاگ ثبت کنیم.

خواهش مندم نظرات و پیشنهاد ها یتان را برای ما بفرستید.

با تشکر  M&T

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 13:0  توسط M&T | 
 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت زیاد از خیابان خلوتی می گذشت. 
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسركی پاره آجری را به سمت آن مرد پرتاب كرد. 
پاره آجر به اتومبیل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبیلش پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه سنگینی دیده است. 
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد. 
پسرك گریان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش روی زمین افتاده بود جلب كند. 
پسرك با گریه گفت: آقا انجا خیابان خلوتی است. 
برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من چون توانایی بلند كردن او را ندارم برای اینكه شما را متوقف كنم مجبور از پاره آجر استفاده كنم و مرد بسیار متأثر شد...
و هرگز در زندگی آنقدر با سرعت حركت نكنید كه دیگران برای جلب توجه شما، پاره آجر به سویتان پرت كنند.
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی از اوقات به او گوش نمی دهیم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستیم.
گهگاه برای جلب توجه ما خدا مجبور می شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند.

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 0:20  توسط M&T |